Page loading ... Please wait.

 
 

SEARCH

 

Today:   Page last updated: 21 May, 2005

 

 
   

انگليسي

فارسي

نظر بدهيد

نظرات شما

 

         

Is death the end?
by: Dr Kourosh Eslami
First Published: 24 Jan. 2005 / 6 Bahman 1383

 

This Article has not been translated into English yet.

You can translate and send it to us to be published in your name.




 

اين مقاله هنوز به انگليسي ترجمه نشده است.
در صورت تمايل مي‌توانيد آن را ترجمه و براي ما ارسال كنيد.
ترجمه به نام خود شما درج خواهد شد.


 

         

آيا مرگ پايان  راه است؟
مقاله‌اي از:  دكتر كوروش اسلامي


شايد فكر كرده‌ايد كه مي‌خواهم در مورد مسايل متافيزيك يا ديني يا . . . حرف بزنم. اما اصلاً اين طور نيست. عنوان نوشته هم به طور مستقيم برايم مهم نيست. يعني اين‌كه مرگ پايان راه است يا نه، چندان اهميتي ندارد. (عصباني نشويد، الآن مي گويم چرا !)

بگداريد فرض كنيم كه مرگ آخر راه است. يعني وقتي مي‌‌ميريم تمام مي‌شويم و قرار نيست اصلاً هيچ نوع زندگي يا وجود يا هر چيز ديگري پس از مرگ را تجربه كنیم. (آيا مي‌توانيد اين‌طور تصور كنيد يا اين‌كه تصورش هم برايتان دشوار است؟) خب با اين فرض چه‌طور زندگي مي‌كنيد؟ مي‌خواهيد چه كار كنيد، دنبال خوشي و شادي و نشاط مي‌رويد يا دنبال انجام كارهايي كه فكر مي‌كنيد درست‌اند؟ چه قدر از اين كارهايي را كه الآن انجام مي‌دهيد ادامه خواهيد داد؟

بگذاريد يك فرض ساده هم بگذارم كنار فرض بالا : اگر بدانيد كه تا يك سال ديگر خواهيد مرد (بدون هيچ شك و ترديدي)  و اين مرگ هم، به تمام و كمال، پايان كار است جواب شما به سؤال‌هاي بالا چيست؟

انگار مردن و اين‌كه بعد از آن تمام مي‌شويم يا نه، خيلي مهم نيست بلكه دور يا نزديك بودن زمان مردن است كه تأثير‌گذار است. نمي‌خواهم مانند بعضي از داستان‌ها يا فيلم‌هاي آموزنده شما را به حال و روزتان آگاه كنم تا متنبه شويد. فقط دوست دارم توجه كنم و توجه كنيم كه چه‌گونه ارگانيسم‌هايي هستيم.

دو چيز خيلي به انسان كمك مي‌كند تا روزهايش را بگذراند: يكي عادت و ديگري فراموشي.

اين دو ياري‌مان مي‌كنند تا هميشه يادمان برود كه قرار است روزي بميريم و اين روز همان قدر كه احتمال دارد دور باشد همان قدر هم ممكن است بسيار نزديك باشد. با عادت است كه مي‌توانيم هر روز همان كارهايي را بكنيم كه روزهاي قبل انجام مي‌دهيم، با عادت مي‌توانيم ماندن و باقي ماندن در يك موقعيت ايستا و احياناً آزاردهنده را بپذيريم و چندان شكايت هم نكنيم. با فراموشي است كه مي‌توانيم بسياري از كارها را كه به نظرمان مهم وحياتي‌اند به تعويق بيندازيم و كم‌كم از خيرشان بگذريم و ...

از همان اول با اين فرض شروع كرديم كه با مرگ همه چيز تمام مي‌شود اما حالا بياييد با يك نگرش ديني به مطلب نگاه كنيم: پس از مرگ زندگي ديگري آغاز مي‌شود كه كيفيتش به‌طور مستقيم به نوع رفتار و كردار و پندار ما در زمان حيات‌مان وابسته است. خب، حالا وضعيت چه‌طور است؟ انگار بدتر شد. براي آن‌كه به اندازه‌ي كافي اعمال خوب و رفتار صالح پس‌انداز كنيم خيلي وقت نداريم. فكر كنيد قرار است تا يك سال ديگر بميريد ( و باز هم هيچ شك و ترديدي نداشته باشيد) معني‌اش اين است كه يك سال وقت داريد تا همه‌ي مقدمات را براي مرگ فراهم كنيد. چه قدر از اعمال مذهبي‌تان باقي مانده است كه كامل‌شان كنيد؟ چه قدر تا به حال كارهايي كرده‌ايد كه بايد يك جوري درست‌شان كنيد؟ انگار وقت خيلي كم است و . . .

مي‌بينيد، قضيه اصلاً اين نيست كه مرگ پايان راه است يا نه، مسئله خيلي مهم‌تر است:

وجود مرگ به عنوان يك پايان قطعي يا يك توقف مقطعي (يعني چه به آن دنيا اعتقاد داشته باشيم و چه نه) نقطه‌ي تمام شدن زندگي كنوني ‌ما است.

اگر چه تمام شدن و پايان يافتن معمولاً غم‌انگيز است اما در مورد

 

مرگ فكر مي‌كنم كه اين غم و ناراحتي بيش‌ترش نوستالژيك و در عين حال آموخته شده باشد. ما ياد گرفته‌ايم از مرگ بترسيم و بدمان بيايد، همان‌طور كه ياد گرفته‌ايم از شب و از سوسك بترسيم. راستش اين‌ روزها كم‌كم دارم به اين نكته معتقد مي‌شوم كه هر موقعيت سخت و دشواري را مي‌توانيم با تغيير زاويه‌ي ديد و طرز نگرش‌مان عوض كنيم.

بياييد در مورد مرگ و همين حرف‌ها كه زديم اين كار را بكنيم:

بعد ازهمه‌ي اين حرف‌ها اگر بگويم كه به نظر من مرگ، يك منبع انرژي است نظرتان چيست؟

گرچه عجيب به نظر مي‌رسد اما اين باور كه مرگ پايان است چه آن را پايان تمام زندگي و فعاليت‌هايمان بدانيم و چه پايان مهلتي كه براي تكميل توشه‌ي آخرتمان داريم لااقل به طور منطقي بايد سبب شود كه براي انجام آن‌چه مي‌خواهيم و دوست داريم جدي‌تر باشيم. يك فرصت محدود كه تعيين چند و چونش هم دست خودمان نيست بايد وادارمان كند تا براي رسيدن به آن‌چه مي خواهيم بيش‌تر تلاش كنيم.

شايد با اين سؤال مواجه شده‌ باشيد كه؛ اگر بدانيد يك ماه ديگر يا شش ماه ديگر يا يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ شايد هم جوابي به اين سؤال داده‌ايد يا از جواب دادن طفره رفته‌ايد.

 بياييد اين سؤال را با كمي تغيير تكرار كنيم ببينيد نتيجه‌اش چه مي‌شود:

اگر بدانيد يك هفته ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (چه حسي داريد؟)

اگر بدانيد يك ماه ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (حالا چه‌طور؟)

اگر بدانيد يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟

اگر بدانيد ده سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟

اگر بدانيد پنجاه سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟ (الآن چه‌طور؟)

تجربه‌ي من اين است كه وقتي زمان را زياد مي‌كنيم سؤال ديگر آن تأثير قبلي‌اش را ندارد. مثلاً وقتي مي‌گوييم پنجاه سال ديگر، سؤال‌مان به‌كلي بي‌اثر مي‌شود. حالا يك سؤال : فكر مي‌كنيد احتمال وقوع كدام‌يك از موارد طرح شده در سؤال‌هاي بالا بيش‌تر است؟ آيا آن چيزي كه حس‌مان را عوض مي‌كند احتمال وقوع اين‌ها است؟

بگذريم، خلاصه‌اش اين است: آدم با اين‌كه مي‌داند حتماً مي‌ميرد و زمان مردنش هم ممكن است دور يا نزديك باشد از كنار اين موضوع مي‌گذرد و به سادگي فراموشش مي‌كند.

اگر چه ممكن است گفته‌هاي بالا به نظرتان چيزي مانند فلسفه و از اين طور حرف‌ها باشد اما من دوست دارم گاهي به اين‌ها فكر كنم، شما چه‌طور؟

- - - - - - - - - - - - - - - پايان مقاله - - - - - - - - - - - - - - -


شما چه فكر مي‌كنيد؟ عادت و فراموشي در زندگي شما چه نقشي بازي مي‌كنند؟ كارهاي مهم و حياتي‌اي كه قرار است در طول عمرتان انجام دهيد كدامند؟  «اگر بدانيد يك سال ديگر مي‌ميريد چه كار مي‌كنيد؟»

     
Please fill in all the boxes below.  

 لطفاً حتماً همه قسمتها را پر كنيد.

Please type your full name here:   (لطفاً نام كامل خود را اينجا تايپ كنيد)

Your Town and Country:               (شهر و كشور محل سكونت شما)

Valid e-mail:                                (آدرس پست الكترونيك معتبر)

Please type your comment here, in  English or Persian       (نظرتان را، به فارسي يا انگليسي، اينجا تايپ كنيد)

Disclaimer: Cyberend.com may edit your comments and cannot guarantee that all comments will be published.

     

Are we created out of the void? I wonder.

'Bodies are said to die, but that which possesses the body is eternal. It can not be limited, or destroyed'. So, where do our spirits go after our bodies die? When I haven't been given a chance to choose coming to this world then who would be in the position to judge me of the life he's imposed on me?

In all religions they talk about the hell and heaven. Somehow to me that sounds like a political campaign. Giving you promises but not sure if they really mean it. What else can they offer people if there're no promises as such? What kind of explanation can they offer to not so fortunate people?

Don't you think it's awfully unfair to judge you based on, let's say, 70 years of living while you may be sentenced for the whole eternity? It makes no difference if you knew you'd die in an hour or 10 years from now. Your life would flash in front of your eyes in a second. You'd have your sorrows, regrets and probably the 'IFs'.

So, I wouldn't do anything special when I can't change the unchangeable. Mind you, in an hour I could be drawing a nice will though! 

Roya Memar, Tehran, Iran  (26 January 2005, 7 Bahman 1383)


جناب آقای دکتر اسلامی بسیار مقاله جالبی نوشتید. البته عقیده بنده در مورد مرگ قدری فرق دارد و به نظر من مرگ مرحله از چرخه زندگی است و علت ترس از آن هم عدم آگاهی از زمان بعد از مرگ است. مرگ طبیعی ترین و ثابت ترین پدیده خلقت است و عده زیادی از ابنائ بشر به عظمت این پدیده که درست شبیه تولد است پی نبردهاند ، تولد و تولید انسان قابل دستکاری است ولی مرگ هرگز.. تولد یک نوزاد به زعم ما تولد است ولی در اصل پایان یک مرحله تکاملی از زندگی است و مرگ که به زعم ما پایان یک زندگی است در اصل شروع مرحله دیگری از چرخه زندگی است . یکی دیگر از از ترسهای ما از "" چگونه مردن است" که نمیدانیم و این موجب وحشت میگردد. خوشبخت کسی است که جســم ســالم تا روز مرگ، زندگی شاد، آرام و با آبرو، و مرگ سریع و راحت داشته باشد.

بسیار خوب این هم از نظر حقیر در مورد مرگ و با شما موافقم که هر انسانی بایستی گاهی به این مسائل فکر کند تا آرامش پیدا کند.

دكتر فیروز فصیحی، تهران، ايران  (7 بهمن 1383، 26 ژانويه 2005)


It's no use sitting and thinking about something you know NOTHING about. (Of course if you put aside all those ill-understood illogical nonsensical moans).

You either do something about death (i.e scientific research) or keep living! The constant reminding we hear everywhere is enough!

Saeed Hassani, Tehran, Iran  (27 January 2005, 7 Bahman 2005)


اين نوشته، بر خلاف عنوانش، در باره زندگي است، نه مرگ.  نويسنده اهميت مرگ در در آن مي‌داند كه پايان زندگي را نشان مي‌دهد، محدود بودن سالهاي عمر را. دغدغه نويسنده اين نيست كه مرگ چيست، پرسش او اين است كه با سال‌هاي عمر چه بايد كرد.

بله، «عادت و فراموشي»، كه فكر مي‌كنم دو روي يك سكه‌اند، زندگي را «تحمل پذير» مي‌كنند. ولي آيا اين چيزي است كه به دنبالش بوده‌ايم؟ زندگي‌اي كه بشود به ضرب عادت و فراموشي تحملش كرد؟ پس بر سر آرزوها و ايده‌آل‌هايمان چه آمده؟

پژمان حبيبي، تهران، ايران  (11 بهمن 1383، 30 ژانويه 2005)


Not thinking about the matters in Man's life won't change anything a bit, also trying to know and discover is a way to be alive even if you try to learn something about DEATH.

Believe me or not someday Man will solve this greatest and most complicated phenomenon of life.

Firooz Fassihi, Tehran, Iran (31 January 2005, 12 Bahman 1383)


من خودم بيشتر از هر كسي به مرگ فكر ميكنم و هميشه اين فكر سهراب را به خاطر دارم كه: «مرگ گاه در سايه نشسته ست و به ما مينگرد». واقعاً هم همين است. گاهي اوقات نداي رفتن را حس ميكنم. من احساس ميكنم مرگ به زندگي و روح و جسم ما نظم ميبخشد و آن احساس بيهودگي را از ما دور ميكند.

خودم هر وقت كه ميخواهم كاري را به فردا بسپارم و آن را نديده بگيرم، به خود ميگويم اگر لحظه بعد در اين دنيا نبودي چه خواهي كرد؟ و اين برايم تداعي حس حركت و زيستن و لحظه اي از تكاپو نماندن است. چون زندگي در اين دنيا كه محدود است. نهايتاً اگر خيلي خوش شانس باشيم 100 سال!!! ولي دنياي ديگر ابديت است و ابديت يعني هميشه. يعني جايي كه آن را نهايتي نيست. پس هيچگاه نهايت را فداي محدود نخواهم كرد.

دينا آريانا، زاهدان، ايران  (3 اسفند 1383، 21 فوريه 2005)