|
Are we created out of the void? I wonder.
'Bodies are said to die, but that which possesses
the body is eternal. It can not be limited, or destroyed'. So, where
do our spirits go after our bodies die? When I haven't been given a
chance to choose coming to this world then who would be in the
position to judge me of the life he's imposed on me?
In all religions they talk about the hell and
heaven. Somehow to me that sounds like a political campaign. Giving
you promises but not sure if they really mean it. What else can they
offer people if there're no promises as such? What kind of explanation
can they offer to not so fortunate people?
Don't you think it's awfully unfair to judge you
based on, let's say, 70 years of living while you may be sentenced for
the whole eternity? It makes no difference if you knew you'd die in an
hour or 10 years from now. Your life would flash in front of your eyes
in a second. You'd have your sorrows, regrets and probably the 'IFs'.
So, I wouldn't do anything special when I can't
change the unchangeable. Mind you, in an hour I could be drawing a
nice will though!
Roya Memar, Tehran, Iran (26
January 2005, 7 Bahman 1383)
جناب آقای دکتر اسلامی بسیار مقاله جالبی نوشتید. البته عقیده
بنده در مورد مرگ قدری فرق دارد و به نظر من مرگ مرحله از چرخه زندگی است و علت ترس
از آن هم عدم آگاهی از زمان بعد از مرگ است. مرگ طبیعی ترین و ثابت ترین پدیده خلقت
است و عده زیادی از ابنائ بشر به عظمت این پدیده که درست شبیه تولد است پی نبردهاند
، تولد و تولید انسان قابل دستکاری است ولی مرگ هرگز.. تولد یک نوزاد به زعم ما
تولد است ولی در اصل پایان یک مرحله تکاملی از زندگی است و مرگ که به زعم ما پایان
یک زندگی است در اصل شروع مرحله دیگری از چرخه زندگی است . یکی دیگر از از ترسهای
ما از "" چگونه مردن است" که نمیدانیم و این موجب وحشت میگردد.
خوشبخت کسی است که جســم ســالم تا روز مرگ، زندگی شاد، آرام و با آبرو،
و مرگ
سریع و راحت داشته باشد.
بسیار خوب این هم از نظر حقیر در مورد مرگ و با شما
موافقم که هر انسانی بایستی گاهی به این مسائل فکر کند تا آرامش پیدا کند.
دكتر فیروز فصیحی،
تهران، ايران (7 بهمن 1383، 26 ژانويه 2005)
It's no use sitting and thinking about something you know NOTHING about.
(Of course if you put aside all those ill-understood illogical
nonsensical moans).
You either do something about death (i.e scientific research) or keep
living! The constant reminding we hear everywhere is enough!
Saeed Hassani, Tehran, Iran (27 January 2005, 7
Bahman 2005)
اين نوشته، بر
خلاف عنوانش، در باره زندگي است، نه مرگ. نويسنده اهميت مرگ در در آن
ميداند كه پايان زندگي را نشان ميدهد، محدود بودن سالهاي عمر را. دغدغه
نويسنده اين نيست كه مرگ چيست، پرسش او اين است كه با سالهاي عمر چه بايد
كرد.
بله، «عادت و
فراموشي»، كه فكر ميكنم دو روي يك سكهاند، زندگي را «تحمل پذير» ميكنند.
ولي آيا اين چيزي است كه به دنبالش بودهايم؟ زندگياي كه بشود به ضرب عادت
و فراموشي تحملش كرد؟ پس بر سر آرزوها و ايدهآلهايمان چه آمده؟
پژمان حبيبي، تهران، ايران (11 بهمن 1383، 30 ژانويه 2005)
Not thinking about the matters in Man's
life won't change anything a bit, also trying to know and discover is a
way to be alive even if you try to learn something about DEATH.
Believe me or not someday Man will solve
this greatest and most complicated phenomenon of life.
Firooz Fassihi, Tehran, Iran (31 January 2005, 12
Bahman 1383)
من خودم بيشتر از هر كسي به مرگ فكر ميكنم و هميشه اين
فكر سهراب را به خاطر دارم كه: «مرگ گاه در سايه
نشسته ست و به ما مينگرد».
واقعاً هم همين است.
گاهي اوقات نداي رفتن را حس ميكنم. من احساس ميكنم
مرگ به زندگي و روح و جسم ما نظم ميبخشد
و آن احساس بيهودگي را از ما دور ميكند.
خودم هر وقت كه ميخواهم كاري
را به فردا بسپارم و آن را نديده بگيرم،
به خود ميگويم اگر لحظه
بعد در اين دنيا نبودي چه خواهي كرد؟ و اين برايم
تداعي حس حركت و زيستن و لحظه اي از تكاپو نماندن است.
چون زندگي در اين دنيا كه محدود است. نهايتاً
اگر خيلي خوش شانس باشيم 100 سال!!! ولي دنياي ديگر
ابديت است و ابديت يعني هميشه. يعني جايي كه آن را
نهايتي نيست. پس هيچگاه نهايت را فداي محدود نخواهم
كرد.
دينا آريانا، زاهدان، ايران (3
اسفند 1383، 21 فوريه 2005)
|